تبليغاتX
دو بعدی
دو بعدی
یادداشتهای یک دو بعدی
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط امین


توجیه کردن بیخود رو دوست ندارم،باید در مورد کارهای که انجام دادیم و کسی از ما رنجید،توضیح کافی و قانع کننده بدیم،و اگه متوجه شدیم،حق باطرفه،عذرخواهی بکنیم...

نه وراجی کنیم و سر خودمون و طرف رو ببریم،اما چرا خودم این روزا نقش یک توجیحگر رو پیدا کردم تا توضیح دهنده،اصن خودم نمیدونم چه جور آدمی هستم،همه خودشون،خودشون رو بهتر  میشناسن،اما

کاش من هم از همه بودم.....اون راست راست،برگشت گفت:تو یه مرد هزار چهره هستی!!!من گفتم:حتما شوخی میکنی،آخه برای چی هزار چهره...اون گفت:4دقیقه دیگه ،این داستان تموم

میشه،من گفتم:امیدوارم 4دقیقه دیگه فصل بهتر و پایدارتری از خواسته هامون آغاز بشه،شب بخیرهای تکراری گفته شد،اما  صبح فردا نه صدای سلام،و نه صدای صبح بخیر عزیزم شنیده شد...هر دو سر به زیر شدیم...من برای گذراندن هر شب تنهایی،صد سال تنهایی که او برایم هدیه داده بود را میخواندم،

بخاطر هدیه کتاب  ناراحت بودم،چون او در موقعی که مشکل مالی داشت،کتاب را برایم خریده بود،

اصن از این وضع راضی نبودم،اما نفهدیم او بعد از من،شبها و خنده هایش را با چه کسی قسمت کرد.....

بخشی از یه کتاب ناتمام....

کتابهای خوبی در سال 90خوندم و خوشم اومد:آثار نادر ابراهیمی و مصطفی مستور

و رمانهای سمفونی مردگان و سال بلوا، رو که شقایق عزیز معرفی کرد،

کوری اثر ژوژه ساراماگو،که رمان فوق العاده جذابی هستش،

آثار مارکز: که عشق سالهای وبا،خیلی عاشقانه هستش،

و کتابهای دیگر جزو برترینها بودند.

کتابهای:جاسوسی برای تمام فصول و کیمیا خاتون و پاییز پدرسالار

جزو کتابهای ناتمام سال ۹۰ بود.

کیمیا خاتون چون خیلی خیلی دخترانه بود نتونستم بخونم.

سال ۹۱ فکر نمی کنم سال پر باری

از نظر کتاب خوانی برایم باشد.....

نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط امین

 

 

 ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺷﻤﺲ ﻏﺰﻟﯿﺎﺕ

ﺧﻮﺵ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﯼ ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺧﻮﺵ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﯼ ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

ﺍﯼ ﺣﯿﺎﺕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺍﯼ ﻓﻠﮏ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﮕﺮﺩ ﻭ ﺍﯼ ﻗﻤﺮ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺘﺎﺏ

ﺍﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ ﻭ ﺍﯼ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ

ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺒﺎﺵ ﻭ ﺁﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺍﯼ ﻋﯿﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺪﺍﻥ ﻭ ﺍﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺨﻮﺍﻥ

ﺍﯼ ﻧﻈﺮ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺒﯿﻦ ﻭ ﺍﯼ ﺭﻭﺍﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺷﺐ ﺯ ﻧﻮﺭ ﻣﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﻨﺪ ﺳﭙﯿﺪ

ﻣﻦ ﺷﺒﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

ﺧﺎﺭ ﺍﯾﻤﻦ ﮔﺸﺖ ﺯ ﺁﺗﺶ ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﻟﻄﻒ ﮔﻞ

ﺗﻮ ﮔﻠﯽ ﻣﻦ ﺧﺎﺭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

ﺩﺭ ﺧﻢ ﭼﻮﮔﺎﻧﺖ ﻣﯽﺗﺎﺯﻡ ﭼﻮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻧﮕﺮ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﺍﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

ﭼﻮﻥ ﺣﺮﯾﻒ ﺷﺎﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﯼ ﻃﺮﺏ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﻨﻮﺵ

ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﺷﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﯼ ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﻭﺍﯼ ﺁﻥ ﮐﺲ ﮐﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻩ ﺑﯽﻧﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﻭﺩ

ﭼﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮﯾﯽ ﺍﯼ ﺑﯽﻧﺸﺎﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﻭﺍﯼ ﺁﻥ ﮐﻮ ﺍﻧﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻩ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺑﯽﺩﺍﻧﺸﯽ

ﺩﺍﻧﺶ ﺭﺍﻫﻢ ﺗﻮﯾﯽ ﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

 

 ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﺖ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻋﺸﻖ

ﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺯ ﻭﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﯽﻣﻦ ﻣﺮﻭ

                                                                    مولوی

 

نگارش در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط امین
داشتم تو خیابونای مرند راه میرفتم،که دوتا از همکلاسیای خانمم رو دیدم.بعد چند دقیقه گرم صحبت شدیم که دوتا عوضی جلومون رو با ماشین گرفتن،من از این خانم خوشم میاد،تو چیکارشون هستی،بدم امر به معروف،منم به حالت اعتراض چندتا حرف بارشون کردم...با پادرمیونی خانم همکلاسی...با گفتن چندتا متلک دیگه رفتن،بعد اینکه اونا رفتن،ما به راهمون ادامه دادیم.من از همکلاسیهام جدا شدم...یکی از میدونای شلوغ رو رد کرده بودم که دیدم،یکی صدام میکنه،دیدم اون دونفر هستن سوار ماشین وسط خیابون منو صدا میکنه، رفتم وسط خیابون دیدم اون عوضی تو دستش چاقو هستش.گفت وایسا اینجا تا ماشین رو پارک کنم دیدم که میخواد پارک کنه.رفتم کنار افسر راهنمایی و رانندگی که نزدیک میدون بود میگم بابا اینا چاقو دارن این چه وضعیه!که دیدم متواری شدن،یه تاکسی دربست گرفتم اومدم خونه...ببین تو رو خدا بعد سه سال این ترم آخری نزدیک بود چاقو بخوریم.بدترش اینجاست که هرجا میرم از سادگی و صمیمیت مردم مرند تعریف میکنم.ولی همیشه با ملاحظه این حرفو زدم.درسته با چند نفر نمیشه همه رو مقایسه کرد ولی موارد دیگه ای هم دیدم.بدم اومد از شهرتون...پشیمونم از اینکه سه سال اینجا بودم...فرهنگ اینجا برای بعضی ها معنی ندارد...اون روز با دوستام رفته بودیم مراغه و مهاباد،چقد آدمای بافرهنگ و باشخصیتین...کاش یه رشته درپیتی میخوندم تو مراغه یا مهاباد ولی سراز اینجا در نمی اوردم.بدم اومد از شهرتون...کاش ترم2این چیزا رو بیشتر میدیدم و انصراف میدادم...بدم اومد بدم اومد از شهرتون،دو ماه دیگه از دستشون خلاص میشم.دیگه نه عربده کشی وسط خیابون .و نه شنیدن فحاشی رو تو وسط دانشگاه می بینم،هر سال دانشجو جماعت بیش از 20میلیارد درآمد زایی برای این شهر داره اینا هم اینجوری برخورد میکنن...مرند ازت خوشم نمیاد.بدم میاد از شهرتون!
نگارش در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط امین
 
 
یا الله...یا علی...یا عیسی...
 
 
انگار از قند پارسی همین ۳ تا را بلد هستن.البته سه ذکر بالا عربی هستن
 
منظور برای در خواست پول این ذکرها را میگویند
 
مردانی که چهره های سیاه و غم زده ای  دارند،پاهایشان لاغر و معلول هست ،
 
سرهایشان به بالا نگاه میکند،و با کمک دستهایشان خود را روی زمین میکشند...
 
و با آن دستهای کثیف،از مردم پول طلب میکنند.زنهایشان هم قدکوتاه و سیه چرده میباشند.
 
بر دستانشان  تا آرنج دستبند طلا نقش بسته است...
 
یکی از آنان که ما او را  اسکندر صدا میزنیم.میگویید اهل سیستان بلوچستان هستیم
 
آن دختر ۷ ساله عضو گروه با نگاهش میگویید:گدایی کسب و کار من است...
 
....................
 
پسر کوچکی که از ترس آنها خودش را به بغل مادرش چسبانده و قصد بیرون رفتن از مغازه رو نداره،
دختری که از دیدنشان حالش بهم میخورد.
و منی که دیگر حوصله آه کشیدن ندارم و یک فکر شوم ذهنم را مشغول کرده...
................
 
نمی خواهم به بیرحمی یا نازیسمی متهم شوم
 
حال و روزشان را می بینم و می گویم:
 
کاری ندارد:اسلحه را به طرف شقیقه سرشان می گیریم
 
و زندگی نکبتشان را به پایان می رسانیم
 
به قول ترکیه ی  ها:تامام....
 

 
نگارش در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط امین
مادر گفت:مثل درویشا شدی پدر گفت:درویش نه،بچه مرشد. مادر گفت:دنگ دنگ،پاشو میله رو سرت بچرخون... من هیچی نگفتم و نگاهشون کردم، یعنی تو دلم گفتم:اینا چی میگن...موهای صافی که روی پیشونی ام رو پوشیده بود.مدلی که با دست درست شده بود نه سشوار و اتومو و...و ته ریشی که هست،چون بدم میاد چند روز یک بار به صورتم ماشین بزنم،و تیغی که تا حالا به صورتم نخورده...وقتی بچه بودم و میرفتیم استخر آبگرم،آدمهای میدیدم که یه آیینه کوچیک گذاشتن جلوشون،(از اون آیینه ها که خانما میذارن تو کیفشون)و با یه تیغ،افتادن به جون صورتشون،و تا مثل لواش نپخته سفید نمی شد،دست بردار نبودن... اصن یه وضعی شده ها،با یه ذره مو شدیم بچه مرشد و درویش،البته خداروشکر از اون یکیها نشدیم... راستی چن وقته یه سوال تو ذهنمه:چرا بعضی از نوازندگان یا طراحان یا به قول معروف هنرمندان مرد مدل درویشی دارن.آدمهای که موهای سرشان تا روی شانه می افتد،و ریشهایشان گاهی به سینه می رسد.یعنی نشان اختصاری مردان هنرمند است... البته تنها تو کشور ما نیست،اون باب راس نقاش که ظهرهای جمعه پای لذت نقاشیش هم می نشستم هم اونجوریه،البته اینجوری درست تره...

پیج رنک

آرایش